هر يك از عناصر فرهنگي بشر ، كانال ارتباطي انسان با طبيعت است و دريچه ايست كه موجبات معني بخشيدن به پيرامون انسان را فراهم ميكند . پس هر چه دريچه هاي بيشتري براي نگاه به پيرامون خود داشته باشيم از حالت تك بعدي خارج ميشويم و با فرهنگ غني تري با جهان پيرامون خود مرتبط ميشويم . در معرفت شناسي كوانتومي انسان جايگاه هر يك از عناصر فرهنگي را در زندگي خود شناسايي ميكند و حوزه هاي مختلف را از هم تفكيك ميكند . ديگر انسان ها بر سر برتري دين يا علم جدلي ندارند و هيچكدام خود را مديون ديگري نميداند . آدمي پي مي برد كه هر كدام از عناصر فرهنگي كاربرد و كاركردي مجزا در حوزه خود و زندگي بشر دارد . شناسايي اين حوزه ها در معرفت شناسي كوانتومي جزو اصول مفاهيم فرهنگي بشمار ميرود . در نگاه هاي پيش از معرفت شناسي كوانتومي انسان تصور ميكرد نيروهاي طبيعت در گرو حجم اجزاء آن است اما امروز متوجه شده است كه عظيم ترين نيرو هاي طبيعت در ريز ترين اجزاء و لايه هاي زيرين طبيعت وجود دارد . اما بصورت يك توان بالقوه كه بايد آزاد شود . هنگامي كه بشر به سراغ مطالعه عظمت در ظرافت هاي طبيعت رفت ، متوجه شد كه بعضي از پديده ها را نميتوان بدون عقل مسلح به سراغشان رفت .امروزه شفاي كوانتومي ، علمي است كه مغز انسان را براي مطالعه عظمت در ظرافت هاي طبيعت ، مسلح ميكند . اينجاست كه به اهميت تعيين تكليف كردن بين انسان و عناصر فرهنگي پي ميبيريم . تا زماني كه انسان درگير حقانيت بين اجزاء فرهنگي اش باشد و دعوا بر سر لحاف ملا ادامه دارد نميتوان مغز آدمي را مسلح كرد تا از سطح پنج عنصر فرهنگي اش فراتر رود . جهاني كه از بسته هاي نوري بنام كوانت تشكيل شده و اين بسته ها نيز 10تا 100 ميليون بار از اتم كوچكتر است براي شناسايي اش بايد با مغزي مسلح و بدور از ارزش گزاري هاي قرار دادي گام برداشت . جهان چيزي جز ارتعاشات كوانتومي نيروي مطلق نيست .بدين معني كه نيروي مطلق ( آفريدگار ) در هر لحظه و هر ميليونيم ثانيه ارتعاشاتي بوجود مياورد كه هر لحظه آماده براي شدن است .انسان كيهاني انساني است كه پس از معين كردن تكليف خود با دين ، علم ، فلسفه ؛ هنر و عرفان ، گامي فراتر ميگذارد و در مسير اين تششعات قرار ميگيرد . و اين قابليت را دارد كه با شناسايي توان امكان، تبديل به يك موجود ايجاد گر شود.دراپستومولوژي نوين كوانتومي تعاريف اساسي بشر تغيير يافته و اين تغييرات حجم عظيمي از نيروهاي بالقوه بشر را آزاد نمود . مفاهيم اساسي اي كه هميشه بشر را براي معني بخشي ، به خود مشغول ميكرد شامل : زندگي ، جهان و انسان بود . تمام تكاپو هاي عالمانه بشر براي معني بخشي اين سه واژه كليدي بوده و هست . امروزه در معرفت شناسي كوانتومي برترين تعريفي كه تا كنون بيان شده ، ارائه ميگردد. اين تعريف مبتني بر شناخت نوين بشر از هستي كه پايه هايش بر اساس بسته هاي نوري كوانت بنا شده . امروز انسان بعنوان يك سلول از بدنه هستي معرفي ميشود وكيستي و چيستي انسان در جهان مطالعه نميشود ، بلكه رهاوردهاي انسان، كيستي و چيستي اش را به نمايش ميگذارد . انسان براي شناخت چيستي خود ، به دنبال رهاوردهاي بين لبه غار تا لبه فضا پيماست و با مطالعه اين فاصله است كه ميتوان چيستي و كيستي بشر را مورد مطالعه قرار داد .در مطالعه فاصله بين لب غار تا لب فضا پيما متوجه يك اصل مهم ميشويم و آن قدرت ايجاد گري انسان است .
انسان لب غار ...............(فاصله طي شده )....................انسان لب فضا پيما = ايجاد هاي متعدد
همانگونه كه گفتم جهان پر است از تشعشعات نوري اي است كه از سمت نيروي مطلق اوليه در حال چرخش در هستي است . و اين نيرو ها چيزي جز توان امكان نيست . بدين مفهوم كه هر لحظه جهان با باندي با بينهايت طول موج در حال توليد توان است و در اين ميان تنها انسان بوده كه توانسته جايگاه خود را در فاصله بين كوارك ها و آخرين ابر كهكشان رسد شده شناسايي كند و متوجه شود كه توان ايجاد كردن دارد . پس تا كنون دريافتيم كه مفاهيم نويني كه بشر براي جهان و انسان دريافته چيست . اما تكليف زندگي هم بايد در اين بين مشخص مي شد . باز هم ناگزيريم به فاصله بين انسان غار نشين و انسان امروزي حاضر در سفينه هاي فضايي سري بزنيم . با اولين نگاه درمي يابيم كه اين فاصله هيچگاه در مسير حركت خود توقفي نداشته !!! بدين معني كه حركت هميشه در اين فاصله به چشم ميخورد . اما چگونه حركتي ؟ قطعا اين حركت نميتوانسته رو به عقب باشد . پس يك نگاه رو به جلو را در سير تمدن بشر دنبال ميكنيم . نگاهي كه هميشه به فراروي انسان چشم داشته .در تعاليم كلاسيك انسان معتقد بود كه امروزش بايد بهتر از ديروزش باشد .در اين فرم از نگاه امروز با نگاهي پيش از خود مقايسه مي شد و انسان را مجبور به بازگشت به گذشته مينمود . اما در نگاه مدرن امروزي بشر معتقد است كه : فــــردا بايد بهتر از امروز باشد و اين نگاه به فرا رو يك تفاوت اصلي را با نگاه كلاسيك دارد .بزرگترين تفاوت در اين ميان نگاه رو به جلوي انسان است و موجب ميشود تا نيروي انسان صرف ساختن فرداي بهتر شود و اين نگاه فرا رو، سرعت انسان را با تغييرات موجود در جهان كه هر لحظه در حال توليد توان امكان است منطبق ميكند . اما در نگاه كلاسيك نيم نگاهي كه انسان به گذشته براي مقايسه با امروز داشت ، نه تنها اورا از توجه به فردا باز ميداشت بلكه سرعت او را براي هماهنگ شدن با جهان كاهش ميداد . پس مدرن ترين تعريفي كه بشر توانست براي زندگي خود ارائه كند سرعت با نگاه فرا رو بود . زندگي = سرعت با نگاه فرا رو – جهان = توان امكان – انسان = ايجاد
همانطور كه گفتم انسان بعنوان يك سلول از بدنه هستي جز با آفرينش هايش با چيز ديگري تعريف نميشود . انسان ميتواند طول موجهاي مختلفي را بشناسد و دست به ايجاد گري بزند . تنها سلولي كه در بدنه هستي تا كنون شناسايي شده كه توان ايجاد گري دارد انسان است . و اين اصل را ميتوان در بررسي رهاورد هاي سلول هاي مغزي انسان متوجه شد
انسان لب غار ...............(فاصله طي شده )....................انسان لب فضا پيما = ايجاد هاي متعدد
همانگونه كه گفتم جهان پر است از تشعشعات نوري اي است كه از سمت نيروي مطلق اوليه در حال چرخش در هستي است . و اين نيرو ها چيزي جز توان امكان نيست . بدين مفهوم كه هر لحظه جهان با باندي با بينهايت طول موج در حال توليد توان است و در اين ميان تنها انسان بوده كه توانسته جايگاه خود را در فاصله بين كوارك ها و آخرين ابر كهكشان رسد شده شناسايي كند و متوجه شود كه توان ايجاد كردن دارد . پس تا كنون دريافتيم كه مفاهيم نويني كه بشر براي جهان و انسان دريافته چيست . اما تكليف زندگي هم بايد در اين بين مشخص مي شد . باز هم ناگزيريم به فاصله بين انسان غار نشين و انسان امروزي حاضر در سفينه هاي فضايي سري بزنيم . با اولين نگاه درمي يابيم كه اين فاصله هيچگاه در مسير حركت خود توقفي نداشته !!! بدين معني كه حركت هميشه در اين فاصله به چشم ميخورد . اما چگونه حركتي ؟ قطعا اين حركت نميتوانسته رو به عقب باشد . پس يك نگاه رو به جلو را در سير تمدن بشر دنبال ميكنيم . نگاهي كه هميشه به فراروي انسان چشم داشته .در تعاليم كلاسيك انسان معتقد بود كه امروزش بايد بهتر از ديروزش باشد .در اين فرم از نگاه امروز با نگاهي پيش از خود مقايسه مي شد و انسان را مجبور به بازگشت به گذشته مينمود . اما در نگاه مدرن امروزي بشر معتقد است كه : فــــردا بايد بهتر از امروز باشد و اين نگاه به فرا رو يك تفاوت اصلي را با نگاه كلاسيك دارد .بزرگترين تفاوت در اين ميان نگاه رو به جلوي انسان است و موجب ميشود تا نيروي انسان صرف ساختن فرداي بهتر شود و اين نگاه فرا رو، سرعت انسان را با تغييرات موجود در جهان كه هر لحظه در حال توليد توان امكان است منطبق ميكند . اما در نگاه كلاسيك نيم نگاهي كه انسان به گذشته براي مقايسه با امروز داشت ، نه تنها اورا از توجه به فردا باز ميداشت بلكه سرعت او را براي هماهنگ شدن با جهان كاهش ميداد . پس مدرن ترين تعريفي كه بشر توانست براي زندگي خود ارائه كند سرعت با نگاه فرا رو بود . زندگي = سرعت با نگاه فرا رو – جهان = توان امكان – انسان = ايجاد
همانطور كه گفتم انسان بعنوان يك سلول از بدنه هستي جز با آفرينش هايش با چيز ديگري تعريف نميشود . انسان ميتواند طول موجهاي مختلفي را بشناسد و دست به ايجاد گري بزند . تنها سلولي كه در بدنه هستي تا كنون شناسايي شده كه توان ايجاد گري دارد انسان است . و اين اصل را ميتوان در بررسي رهاورد هاي سلول هاي مغزي انسان متوجه شد
__________________
دوستان عزيزم خداحافظ
بوديم وكسي پاس نمي داشت كه هستيم
باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
****
دوستان عزيزم خداحافظ
tabadolnazar.com
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۲ ب.ظ توسط شپ پره
|
اين يه وبلاگ علمی ادبيه (شعرای خودمو توش خواهين ديد!)